خرید بک لینک

هرگز به او یک جمله ی زیبا نگفتم

یک دوستت دارم به این کبرا نگفتم

"عمرم "،" عزیزم "،با زبانم مچ نمی شد

چیزی به او با ایندیالوگ ها نگفتم

در باره ی هر چیز ابیاتی سرودم

در وصف او یک بیتتا حالا نگفتم

هی قرمه سبزی پختتا چیزی بگویم

هرچند خیلی مزه داداما نگفتم

چایی برایم ریخت آنهم با علاقه

یک "دسمریزادی" به او حتی نگفتم

می گفت ازم یک بار یک "ایجان" شنیده

یادم نمی آید کهگفتم یا نگفتم

هرچند سی سالاست می میرم برایش

در پیش رویش هیچ وقت این را نگفتم

با سرمه و یک سایهخیلی ماه می شد

اما به او حتی یک ایولا نگفتم

هر وقت هم آمد کهاز حالم بپرسد

غیر از ولم کن یاکه ای بابا نگفتم

هرگز برایش شوهرخوبی نبودم

هرگز به او یک جمله ی زیبا نگفتم

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:06

خانه ای بی جار و بی جنجال می خواهم که نیست

بچه هایی اهل استدلال می خواهم که نیست

همسری ناساز و نا همدل نمی خواهم که هست

ای خدا مادر زنی نُرمال می خواهم که نیست

کار خواهر زن که ذاتا حال گیری کردن است

من برادر خانمی با حال می خواهم که نیست

باجناقانی صمیمی ،بی ریا ، بامعرفت

دوستدار تیم استقلال می خواهم که نیست

موز و آناناس و گیلاس و هلو را بی خیال

شلغمی در گوشه ی یخچال می خواهم که نیست

بیخودی از مرغ شاید چشم یاری داشتم

سینه نه، حتی از او یک بال می خواهم که نیست

فیله و ماهیچه را از یاد و خاطر برده ام

ماهیی در حد یک مثقال می خواهم که نیست

من برای نسیه آوردن ،کمی تا قسمتی

روی خوش از شاطر و بقال می خواهم که نیست

دیگر از این بد بیاری های ممتد خسته ام

یک کمی در زندگی اقبال می خواهم که نیست

دائما در چار برگ زندگی بازنده ام

برگ آسی یا که یک تک خال می خواهم که نیست

دوست دارم دست من هم بند باشد یک دو جا

از همین رو یک دوتا کانال می خواهم که نیست

چون که هی هر سال می گویم دریغ از پارسال

ماه و سالی بر همین منوال می خواهم که نیست

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:06

رفت مردی سویزایشگاه و گفت

درد دارم گوشه ای جایم دهید

آمدم اینجا برایزایمان

زوتر تحویل مامایمدهید

خانمی فریاد زد ای گنده بگ

ابلهی ، دیوانهای یا گیج و منگ

گور خود را گم کن از این جا برو

مرد کی می زاید آخر ای مشنگ

مرد با یک ناله یجانسوز گفت

طی شد آن روزی که امر زایمان

خاص زن ها بود ومرد آسوده از

درد طاقت سوزو از فریاد آن

زیر بار خر ج های زندگی

مرد های گنده همزاییده اند

مثل خانم ها نه کههر چند ماه

بلکه روزی ده شکمزاییده اند

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:06

همسرم یک آبگوشتی پخته بود

آبگوشت البته نه ،آب استخوان

اسکناسی را حسابی خورد کرد

تا بریزد مثل سنگک توی آن

گفتم ای خانم مگر عقلت کم است

این چه کاری است آخر ای نامهربان

در جوابم گفت این ارزان تر است

چون گران شد قیمت انواع نان

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:06

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در همین دکان هیبت سگ سبیل

وقت قیمت کردن یک خربزه

یا که یک جفت آلبالو یا شلیل

احتمالا سکته یا دق می کنم

در ترافیکی سمج ، این روبرو

فک و مکم کاملا کج می شود

می بَرد این ریختم را مرده شو

با مصالح ، صندوق نوشابه ، دوغ

راه بر ما عابران سد می شود

می روم تا از خیابان رد شوم

وانتی از روی من رد می شود

فال گیری گفته با یک زلزله

عمر من فردا به پایان می رسد

راست گفته چون که مادر خانمم

تا همین فردا به تهران می رسد

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

تو ی مترو در شلوغی ازدحام

یک نفر محکم مرا هل می دهد

می رود تا بیخ قلبم دنده هام

این گلویم عاقبت خواهد گرفت

بس هوای شهرمان آلوده است

دکتری تشخیص خواهد داد که

علت مرگم تنفس بوده است

یا که این امواج پارازیت ها

درد بی درمان دچارم می کند

می شوم راحت از این مستاجری

چون که او صاحب مزارم می کند

عابری با مکث روی آگهیم

از خودش می پرسد این بابا که بود؟

هان او را دیده ام بهتر که رفت

شعر های چرت و پرتی می سرود

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:06

سرشار از خمیازه هایی ناب نابم

می خواهم امشب بلکه یک ساعت بخوابم

در خواب شاید آنچه می خواهم ببینم

خود را کمی تا قسمتی آدم ببینم

دلگیرم از پنجاه سال آدم نبودن

از بودن اما آنچه می خواهم نبودن

از بچگی نگذاشتند آدم بمانم

یادش بخیر آموزگار مهربانم

یک ترکه را خوش دست و خوشگل می تراشید

می گفت ای بزغاله ها وحشی نباشید

یک چند نوبت تا که می خوردم مرا زد

می خواست از من یک بز اهلی بسازد

بابام هی می گفت باید ناقلا شی

می گفت ای گوساله باید گرگ باشی

این درس را وقتی که در صف پاس کردم

خود را شبیه کر گدن احساس کردم

مادر که از الگوی برتر حرف می زد

از بچه های عمه اختر حرف می زد

وقتی که او این گفتگو را بسط می داد

حس شتر بودن به آدم دست می داد

امروز هم هرچند یک کم توی باغم

اما تصور می کنم خیلی کلاغم

حالا زنم می خواهد از من موش باشم

یعنی که موجودی سراپا گوش باشم

مادر زنم هم بنده را یک اسب می خواد

داماد هایی با همین برچسب می خواد

از دید یک مسوول باید گربه باشم

تا این که در قلبش اگر جا بود جاشم

دلگیرم از پنجاه سال آدم نبودن

این گربه است ،اسب است یک زاغ است یا من

آدم که کارش مثل من سگ دو زدن نیست

تا بوق سگ دنبال نان مانند من نیست

گاهی سگم، گاهی شبیه بره آرام

ترکیب ناهمگونی از این جانور هام

این جامعه نگذاشت من آدم بمانم

نگذاشت آن چیزی که می خواهم بمانم

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:06

این سروده، در چها رمین جشنواره ی کشوری طنز طهران برگزیده شد

او شد از گرد راه پیدا تر

ماهم از این طرف مهیا تر

تا که در ایستگاه مکثی کرد

حمله کردیم ناشکیباتر

شست پایم به زیر پا له شد

دنده ها وضعشان غم افزا تر

خورد آرنج یک نفر محکم

بر سرم از گلنگ، کارا تر

لوله ای توی چشم معیوبم

رفت و شد پاک نامداوا تر

هرکه هل داد ، صندلی بگرفت

هرکه شل تر چو بنده، سر پا تر

میله ها، دستگیره ها پر شد

دست من از همیشه بی جا تر

غول مردی خشن ، پِرس فرمود

بنده را از کمر به بالا تر

پیچ خوردم به سمت پیری که

لاغر اندام بود و آقا تر

گفت ایشان به لهجه ای شیرین

" اَی بَمیری بَرو خو اُولاّ تر"

خانمی فال می فروخت آنجا

از جنیفر لوپز دلارا تر

می شد آنجا خرید اسکاج و

کیسه حمام های اعلاتر

یک جوان ساز می زد و می خواند

مثل گلپا، ولی بد اجرا تر

ناگهان رفت برق واگن ها

لحظه ها شد قشنگ و زیباتر

چون که یک جیب بر کنارم بود

جیبم از پول شد مبرا تر

بانگ شوری در آخرین واگن

شد به پا خوش طنین و غوغا تر

مژده آمد که خانمی زایید

راحت و از همیشه خوش زاتر

بچه را مترو زاد نامیدند

اسم از این اسم ، با مسما تر؟

ایستگاه خزانه شد اعلام

از صدای قمر خوش اوا تر

رفتم ازبین جمعیت بیرون

کرگدن وار و صف شکافا تر

آن هلوی چهل دقیقه ی پیش

شده بود از لولو بد اجزا تر

می روم باشگاهی از فردا

تا شوم از لودر توانا تر

مترو اندام گنده می خواهد

مثل یک غول یا هیولا تر

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:06

این قلمم کاش کهیک بیل بود

تا گره از کار دلم می گشود

واقعا این بیل عجب محشر است

ارزش آن از قلم افزونتر است

بیل بدوشی تپل و خنده رو

جمعه ی پیش آمد وگفت ای عمو

باغچه ات را بزنم شخمکی

تاکه بکاری تو در آن تخمکی

با گل و با سبزه و با شا تره

می شود این باغچه خوش منظره

گفتماگر بیل زنی واقعا

مساله ای نیست بفرما بزن

بیل زن آماده شد و بیل زد

خوب و مرتب که نه بسیار بد

تا به همین شیوه و با این متد

باغچه یک ساعته شخمیده شد

وقت حساب آمد و گفتم به او

لطف کن و اجرت خود را بگو

خندهکنان گفت که ای با صفا

شصت هزار و سه تومن باشما

دید که حیرت زده ام، گفت که

شصت تومن . آن سه تومن هم نده

برق سه فاز از سر و مغزم پرید

ذوقم از آن روز به کل نم کشید

بنده چو یک روز قلم می زنم

پوست از این مغز خودم می کنم

اجرت من بابت یک روز کار

بیست الی سی تومن است ای هوار

این قلمم کاش که یک بیل بود

تا گره ازکار دلم می گشود

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:06

طنز را با تزِ انگار نه انگار بگو

اختصاصاَ جهت خنده ی حضار بگو

این همه نیش و تلنگر چه لزومی دارد

کمتر آن را جهت حرف جهت دار بگو

هر کجا معضلی و خبط و خطایی دیدی

هی نشین قافیه بافی کن و لیچار بگو

زیر میزی، مثلا این همه گفتن دارد؟

جای آن خاطره ای از کش شلوار بگو

یا از آن روز که در پارک دویدی و نبود

دستشویی و در آن گوشه بناچار بگو

نرخ بیکاری اگر رفته کمی بالاتر

رفته باشد، تو جوک از آدم بیکار بگو

جای از درد گرانی و تورم گفتن

از غضنفر خُله با لحن شکر بار بگو

این همه ی سوژه ی با حال در این اطراف است

مثلا از پشه، این مایه ی آزار بگو

چیز هایی که به جایی و کسی بر نخورد

اصلا از طاق اتاق و در و ودیوار بگو

مثلا سوژ ه ی خوبی است همین مادر زن

پس بپرداز به این سوژه و هر بار بگو

دیدن موش و سپس نعره ی خانم ها هم

خنده دار است ، از این منظره بسیار بگو

بیخودی دور وبر اهل سیاست نپلک

کمتر از این طرف و آن طرف اخبار بگو

چیز ابهام برانگیز و دو پلهو ننویس

فرم گفتارِ همین کوچه و بازار بگو

مثلا یک غلطی کرد اگر مختلسی

کم بزرگش کن و صد بار به تکرار بگو

بر لب جوی نشین و گذر موش ببین

و از این گربه خور گنده ی پروار بگو

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:06

دختری گفت  مسیحا نفسی می اید

 خواستگاری  و به فریاد  رسی می اید

 گفتم ای دختر از این واقعه خوشحال نباش

 "شوهر خوب کجا گیر کسی می اید"

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:07

تلخ و شیرین طنز 

 

 

شنیدم در کرات آسمانی

زمینی نیست رنگ ِ زندگانی

دلی تا هست آنجا غم ندارد

کسی در خانه چیزی کم ندارد

خدا درقاب ِهر آیینه پیداست  

 نمی گوید کسی چیزی مگر راست

فقط شیطان در آنجا ناخلف بود

که تیپا خورد  ، از دست خدا زود

در آنجایی که اسمش آسمان است

و جان و مال مردم در امان است

نه دزدی می شود هرگز نه هیزی

نشانی نیست از قانون گریزی  

نه دعوایی نه پیکاری نه جنگی

نه صبر ِ شیشه ای نه زور ِ سنگی

همه آنجا لطیف و مهربانند

صریح و صادق و شیرین زبانند

نمی دانم اصول دینشان چیست

ولی  نامردمی در کارشان نیست

نه دولت زور می گوید به مردم

نه مردم می شوند از راه خود گم

اگر گاهی ، کمی  یا  کاستی  بود

خطا یا سهو  ،  یا ناراستی بود

کلید ِ حلّ ِ مشکل  ،  دادگاه است

حساب ِ داوری  بی اشتباه است

کسی یک لقمه نان را در کمین نیست

سر ِ بی شام  ،  آنجا بر زمین نیست

 نه خنجر می خورد انسانی از پشت

نه بر روی کسی ول می شود مشت

همه با هم رفیق و مهربانند

همیشه یک دلند و یک زبانند

خدایا  ، کاش دنیا هم چنین بود

همین ها عادت ِ اهل زمین بود

 

                     محمد روحانی ( نجوا کاشانی )  

 

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:07




(( الفبای پارسی ))



در الفبا ، سی و سه حرف هجاست
که به هر یک نشانه ای پیداست


همـزه را پـارسـی نـمـی دانـنـد
این صدا را فقط " ی " می خوانند


الف ، افسانه ایست صاف و بلند
هـمـه از سـر بـلـنـدیش خـرسنـد


مگـر آن را کـه کـوفی اش نامند
حال ایـن حـرف ، کـوفـیـان دانند !


ب ، نشانی ز بارور شدن است
بهتر از پیش و بیشتر شدن است


پ ، همان پول های ِ پاروئی ست
پارتی ساز ِ فصل ِ پررو یی است


ت ، توانمند ی و توانایی
جـای آن بـر فـراز دانـایی


ث ، ثمر بخشی است و پاکـدلی
بخشش بی حساب و چاک دلی


جـیـم ، رمز ِ فرار از کار است
حـرفـه ی کـارمند ِ بیکار است


چ ،چم ِ چرخ ِ چاچی ِ هنر است
شعر ِ دهگان طوس ، در نظر است


ح ، حلول است عید و عادت را
مـی پـزد کـوکـی ِ سعـادت را


خ ، نمودار ِ بار بـرداریست
کار کردن به رسم بیگاریست


ر ، روادیـد ِ رانت خواران است
از نگـاه کـویـر ، باران است


ز ، همان زشتی است و زیبایی
بهـتـرین جلــوه ی تـمـاشـایـی


ژ ، همان ژندگیّ و ژیگولیست
پز ِ عالی ،زمان ِ بی پولیست


صاد ، سوت ِ ادای ِ از مخرج
که نه از راست رفته ، نه از کج


ضاد، ضرهای بی زر و زور است
که ز ما مردم زمان دور است


ط ، نـدارد نشـانـه ای معـقـول
طلب ِ طالب است و ردٌ و قبول


ظ ، ظهـور ِ رکود ِ پنهان است
هـدفش تخته کردن ِ نان است


عین ، چشم است و چشمه ی آب است
صورت از این جمال سیراب است


غین ، البته غیر ملموس است
وقت رفتن لب و دهان لوس است


ف ، برای فـرار سـاختـه شـد
در رو از زیـر کار ساخته شد


قاف ، یک قله ی اساطیریست
جای سیمرغ و شاخص پیریست


کاف ،هـم کافـر است هـم کاهل
می کنـد عشق و عقـل را غافل


کاف ِ کوفی که دام شیطان است
آدمی سرشکستـه از آن است


گاف ، گـرگیست گوسفند نژاد
که هجومش نصیب گرگ مباد


لام ، اصلا" مخالف میم است
ساختـارش دچـار ترمیم است


میم ، یک حرف چند معنا ییست
که " دبیر" اش کمی معماییست


نون ، اگر توی سفره بنشیند
جوع را بشکه بشکه برچیند


مثل نفـتی که وعده اش باقیست
وصلش امّّـا ، کمال مشتاقیست


واو ، سر دسته ی شگفتی هاست
از دو پهلو نشستنش پیداست


ه ، هیا هوی طبل ِ تو خالیست
که به ظاهر شنید نش عالیست


ی ، همان ته تغاری زبل است
که در انجام کارها دو دل است



خـود ببخشیـد اگـر خطـا افتاد
یـا حـروفی ز لیست جـا افتاد


پارسی هرچه هست شیرین است
بهترین شور زندگی این است



نوشته شده در یکشنبه 1387 /10/08با الهام از نوشته ی استاد دکتر محمد رضا ترکی پیرامون "میم دبیر و الف کوفی "



محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:04

(( فرهاد و شیرین ))

گفت به فرهاد ، شب ازدواج

حضرت شیرین که نشو هاج و واج

فکر من آن نیست که بود از نخست

چاره توان کرد به نحوی درست

گرچه عروست بله را گفته است

کار تو ، پایان نپذیرفته است

دفتر عقدی اگر امضا شده

یک گره از چند گره وا شده

باز هم اینجا گره ی کور هست

چند عدد خواهش مستور هست

باز تو فرهادی و شیرین منم

ساز به آیین خودم می زنم

بد به دل خود مده ای دوست راه

تا نرود بر سر سبزت کلاه

کار تو زار است درین روزگار

تیشه ی فرهاد نیاید به کار

کوهکنی حرفه ی معمول نیست

در نظر جامعه مقبول نیست

دست بزن بر هنری پول ساز

تا بشویم از همه جا بی نیاز

وام به معنای کلانش بگیر

در خور کارایی نانش بگیر

موکت ِ ابریشم و قالی بخر

خانه ی ویلایی عالی بخر

یک اتول خوب ز خارج بیار

بلکه ببخشد به دل من قرار

این دو سه روزی که کنار همیم

همدل و همصحبت و یار همیم

حوصله ی رنج نخواهیم داشت

رنج چرا ، گنج نخواهیم داشت

دیدی اگر کار ندارد اساس

دست به دزدی بزن و اختلاس

باید ازین شیوه به جایی رسید

دوز و کلک زد ، به نوایی رسید

گر نه حقوق من و تو در عمل

مشکل ما را نکند زود حل

کار به بی پولی و زاری کشد

راحتی ما به نزاری کشد

حضرت فرهاد به آئین خویش

تلخ شد از گفته ی شیرین خویش

گفت : اگر کوه بگویی بکن

می کنم اما نشوم دزد من

چند صباحی که شدم زن ذلیل

داشتم از سوز دل خود دلیل

عشق مرا کور و کچل کرده بود

ناز تو این گونه عمل کرده بود

حال که سازش نتوانیم کرد

ناز و نوازش نتوانیم کرد

داری اگر شوهر بهتر سراغ

از من بیچاره طلب کن طلاق

قافیه ی ما و شما جور نیست

خواری خود ساخته مقدور نیست

تا نکند کوه ، مرا سرنگون

این من و این تیشه و این بیستون

تیشه ی نفرین شده را برگرفت

محنت آوارگی از سر گرفت

محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:04

سلام به همه ی آنانی که دلشان گاهی برای یک جرعه طنز می تپد تا لحظاتی هرچند کوتاه خنده رابر لبهایشان شکوفا و دل را از غم رها کنند

(( خریّت ))

مردی سوار بر خر خود در مسیر راه

قصد گذشتن از سر یک جوی آب داشت

کوشید مرد ، تا که خر از جوی بگذرد

خر ، از پریدن از سر آب اجتناب داشت

تدبیر ها نمود ولی خر تکان نخورد

هر چند مرد از پی رفتن شتاب داشت

بیچاره خر ، که جرآت آدم نمی شناخت

از های و هوی آب روان اضطراب داشت

می خواست جان دهد ، ولی از آب نگذرد

اما کجا اجازه ی این انتخاب داشت

آمد فرود مرد و به شلاق ِ انتقام

بر جسم او نواخت بدان حد که تاب داشت

مرد از نفس فتاد ز بس خر خرانه زد

خر ، همچنان عناد بر آن ارتکاب داشت

آن رنج برده هیکلی از خستگی نزار

وین زخم خورده پیکری از خون خضاب داشت

رندی که می گذشت بر این جنگ تن به تن

در ذهن خویش ، حس خطا و صواب داشت

دل را به آستان خرد برد و باز گشت

باید همیشه نوری از این آفتاب داشت

خندید و گفت وقت نزاع ِ دو پهلوان

پیروز آن که گوش به حرف حساب داشت

خر گفت من که هیچ به مکتب نرفته ام

این مرد را بگو که سری در کتاب داشت

با دست خویش این همه شلاق زد به من

خود را خراب کرد و مرا در عذاب داشت

حالا کدام ازین دو نفر ، بیشتر خریم

باید برای پرسش من یک جواب داشت

نا گه دو مرد چشم به هم دوختند سخت

چون حرف خر ، به هر دوی آنان خطاب داشت

با اعتراف صاحب خر ، خر گذشت کرد

هر چند زخم ، روی بدن ، بی حساب داشت

محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:04

شیرین و فرهاد ( دیابت ) طنز

شنیدم حضرت شیرین به فرهاد

گرفت از خوردن خربوزه ایراد

که قندت می رود بالا دوباره

نداری غیر قرص قند چاره

خودت را وقت خوردن کنترل کن

کمر بند هوس را سفت و شل کن

خدا نا کرده چشمت می شود کور

نه از نزدیک می بینی نه از دور

شنیدی با پری خانوم چه کردند

مچ پای چپش را ارّه کردند

صنوبر دختر مشتی غضنفر

چشاش که کوره گوشاشم شده کر

زری خانوم هووی حاجی طوبا

شده محروم از یک دست و یک پا

رقیه دختر آبجی سکینه

نمی تونه دیگه چیزی ببینه

ملک خانوم عیال آقا پرویز

می ره هر روز بیمارستان دیالیز

صدیقه مالک خونه قدیمی

که با من بود خیلی هم صمیمی

دو ساله تو بهش زهرا خوابیده

ننه جونش واسش یه گور خریده

همینطور ورّ و ور می گفت و می گفت

لباش اصلا نمی شد روی هم جفت

آقا فرهاد که خیلی خیره سر بود

ازین شیرین زبانی ها پکر بود

دوید پای برهنه توی حرفاش

می خواس کل کل کنه یه خورده باهاش

بهش گف : نازنین حرفات درسته

نمی دونم که کی اونا رو شسته

ولی آلودگی بسیار دارن

یه کم دوز و کلک در کار دارن

تمام خانوما را برشمردی

ولی اسمی از آقایون نبردی

ضوابط را مکن خرج روابط

دیابت بی دیابت بی دیابت

اگر از قافیه دورم ببخشید

نبود این گونه منظورم ببخشید

به این گفتن مرا وادار کردی

سماجت در سخن بسیار کردی

به من چه دختر مشدی غضنفر

صنوبر اسمشه یا سیب نوبر

چه کار دارم زری خانوم چه کرده

که جفت ِ پاشو دکتر قطع کرده

ملک خانوم ، رقیه ، یا زری جون

به من اصلا چه مربوطند ایشون

حبیب آقا که قندش رو هزاره

هنوز قر می بره اطوار میاره

منو می ترسونی از قند بالا

نمی میره فری جون حالا حالا

تازه چن وقته اصلا قن نخوردم

هنوز قبراق ِ قبراقم نمردم

دوتا کیک و هف هش کیلو شکولات !

واسه اینه تمام جنگ و دعوات ؟

بذا خوش بگذره این چند روزه

مکن در امتحان ما را رفوزه

منم فرهاد و شیرینی پرستم

تو دادی دست شیرین را به دستم

اگه اول لبم شیرین نمی شد

حال و احوال من همچین نمی شد

چرا فرهاد و دست کم می گیری

برای قند من ماتم می گیری

اگه کوهم بشه تو بیستون قن

خراب میشه به دست تیشه ی من

به گوش من رجز خوندن درس نیس

دل فرهادو سوزوندن درس نیس

آدم یا زنده می مونه یا می ره

مهم اینه ، که روباهه یا شیره

محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:04

با سلام به همه ی دوستان

این روز ها هر جا و همه جا حرف از اختلاس است ، آن هم نوع کلانش

به یاد قصه ای افتادم مربوط به سالها پیش که تحویلدار بانک پول اضافه پرداخته بود و ......

پول اضافه

صندوقدار بانک شنیدم به اشتباه

میلیون ریال در عوض صد هزار داد

فهمید مشتری که چه شد ، لیک با شتاب

پول اضافه را توی کیفش قرار داد

شیطان ز راه ، به به و چه چه کنان رسید

او را ز شرمساری وجدان فرار داد

با خویش گفت ، بانک به ما لطف کرده است

در حیف و میل پول ، به خود اختیار داد

گفتند گنج یافته ای ؟ گفت ممکن است

خندید و جوک مبادله کرد و شعار داد

دعوت نمود از همه ی دوستان خویش

در یک فضای دنج ، به آنان نهار داد

در راه خانه گوشی همراه ساکتش

غرغرکنان ، به قول خودش ، قارقار داد

پندار کرد خانمش از خانه زنگ زد

با خنده گفت هان ، چه کسی افتخار داد

صندوقدار بانک ، الو گفت و مثل ریگ

چندین و چند فحش بد و آبدار داد

ناگاه لرزه بر تنش افتاد و گفت وای

پول اضافه دست من امروز کار داد

تا رفت پا بپا شود و راه گم کند

یک دستبند نو مچ او را فشار داد

یک روز در کلانتری شهر ماند و بعد

خود را سپس به گوشه ی زندان حصار داد

بعد از دو روز از خر شیطان پیاده شد

پول اضافه را پس ِ آن بانکدار داد

لک می زند همیشه دل ما برای پول

اما هوا پس است ، نباید شعار داد

وقتی چهار صفر جدا شد ز اسکناس

بر اسکناس ، شهرت برگ چنار داد ،

با پول نقد ، کار به سامان نمی رسد

باید به جای پول ، فقط اعتبار داد

میلیون چه صیغه ایست ، تریلیون ِ که درز کرد

کم کم به اسکناس ، کمی اقتدار داد

کی می شود گزارش این اختلاس را

حتی به طنز در خبری انتشار داد

محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:04

گفت به فرهاد ، شب ازدواج حضرت شیرین که نشو هاج و واج فکر من آن نیست که بود از نخست چاره توان کرد به نحوی درست گرچه عروست بله را گفته است کار تو ، پایان نپذیرفته است دفتر عقدی اگر امضا شده یک گره از چند گره وا شده باز هم اینجا گره ی کور هست چند عدد خواهش مستور هست باز تو فرهادی و شیرین منم ساز به آیینن خودم می زنم بد به دل خود مده ای دوست راه تا نرود بر سر سبزت کلاه کار تو زار است درین روزگار تیشه ی فرهاد نیاید به کار کوهکنی حرفه ی معمول نیست در نظر جامعه مقبول نیست دست بزن بر هنری پول ساز تا بشویم از همه جا بی نیاز وام به معنای کلانش بگیر در خور کارایی نانش بگیر موکت ِ ابریشم و قالی بخر خانه ی ویلایی عالی بخر یک اتول خوب ز خازج بیار بلکه ببخشد به دل من قرار این دو سه روزی که کنار همیم همدل و همصحبت و یار همیم حوصله ی رنج نخواهیم داشت رنج چرا ، گنج نخواهیم داشت دیدی اگر کار ندارد اساس دست به دزدی بزن و اختلاس باید ازین شیوه به جایی رسید دوز و کلک زد ، به نوایی رسید گر نه حقوق من و تو در عمل مشکل ما را نکند زود حل کار به بی پولی و زاری کشد راحتی ما به نزاری کشد حضرت فرهاد به آئین خویش تلخ شد از گفته ی شیرین خویش گفت : اگر کوه بگویی بکن می کنم اما نشوم دزد من چند صباحی که شدم زن ذلیل داشتم از سوز دل خود دلیل عشق مرا کور و کچل کرده بود ناز تو این گونه عمل کرده بود حال که سازش نتوانیم کرد ناز و نوازش نتوانیم کرد داری اگر شوهر بهتر سراغ از من بیچاره طلب کن طلاق قافیه ی ما و شما جور نیست خواری خود ساخته مقدور نیست تا نکند کوه ، مرا سرنگون این من و این تیشه و این بیستون تیشه ی نفرین شده را برگرفت محنت آوارگی از سر گرفت محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:04

اجازه بدهید سلام کنم ، فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را به همه ی دوستان تبریک بگویم و از تأخیر بسیاری که در به روز کردن وبلاگ پیش آمده صمیمانه پوزش بخواهم . و این هم یک طنز

(( آی دزد ))

خبر رسید که یک دزد ناقلا دیشب

دو قطعه فرش ز اموال ما به یغما برد

بدون آن که دهد پول یا چکی بکشد

متاع مورد درخواست را ، مهیـا برد

چگونه از سر دیوار رفت ؟ خود داند

بگو چطور ، ز دیوار ، فرش بالا برد!

خداش خیر دهد ، دزد خیر مندی بود

به زحمت آمد و یک جفت فرش تنها برد

اگر به خانه ی خود برد و زیر پا انداخت

بر او حلال ، که حلاّل یک معما برد

اگر نیاز به آن فرش داشت آن بدبخت

چرا دهید به او ناسزا که بیجا برد ؟

برای خانه پی فرش تازه ای می گشت

چو دید خانه ی ما خالی است ، از ما برد

به بنده ربط ندارد چگونه آمد و رفت

ولی همین که ازین دام جست زیبا برد

به فرش فکر مکن حال دزد را دریاب

نه دزد زاد ز مادر ، نه ارث ِ بابا برد

ببین مسیر خطا را به او چه کس آموخت

چگونـه راه بـه ژرفـای تیـرگی هـا بـرد

بنای ِ فطرت انسان نهاده بر پاکیست

به تیرگی ، دل پاکیزه با چه سودا برد

دلیل دزدی او هر چه هست پیدا نیست

به سادگی نتوان پی به این معما برد

هر آن چه یافت از این روزگار رعنا یافت !

هر آنچه برد ازین عصر بی مسما برد !

دعـا کنیم کـه بیمـاریش عـلاج شود

که در معالجه ی فرش ، درد سر ها برد

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:04

سلام و عرض ارادت خد مت یاران همدل که با آفتاب محبتشان دلها را می نوازند

پیشاپیش نوروز خجسته و باستانی را به همه ی دوستان دل آشنا تبریک عرض می کنم

(( نوروز آمده ))

وقت کسب و کار ِ بازار است ، نوروز آمده

هر کسی یک جا گرفتار است ، نوروز آمده

همسر مربوطـه ، یک ماه است در حال خرید

صبح تا شب ، توی بازار است ، نوروز آمده

توی بازار و خیابان ، پشت ویترین های شهر

هر چه می خواهی پدیدار است ، نوروز آمده

آن یکی دارد به رستوران سفارش می دهد

این یکی در فکر ِ تالار است ، نوروز آمده

بـاز هـم آجیـل هـای آن چنـانـی مـی خـرنـد

گـرچـه در منـزل تـلمبـار است ، نـوروز آمده

کـم بخر آجیل ها را ، چون کـه این آجیل ها

واردات ِ چیـن و بـلغـار است ، نوروز آمده

راه پیـمـایـی شـده ممنـوع ، امـا بـاز هـم

شهـر ممـلـو از خـریـدار است ، نوروز آمده

آبـی و قـرمـز ، اگر باشیم ، یا سبز و سفید

رنـگمـان خیـلـی نمـودار است ، نوروز آمده

میـوه ی آزاد ، کمتـر می شود پیدا ، ولی

میـوه ی ممنـوعـه بسیار است ، نوروز آمده

حاجی فیروز دم به دم دستی به تنبک می برد

از سرور و شور سرشار است ، نوروز آمده

شادمـانـی را مبـر از یـاد ، دنیـا رفتنی ست

غم ، رفیقی نا به هنجار است ، نوروز آمده

غنچه ها بر شاخه ها کم کم دهن وا می کنند

بلبل ِ عاشق سر ِ کار است ، نوروز آمده

راستی این روزها در آسمان ، خورشید هم

صبح ِ خیلی زود بیدار است ، نوروز آمده

کینـه را بـایـد بـریـزیـم از فضـای سینـه دور

دوستی همواره معیار است ، نوروز آمده

هر که غیبت کرده جایی در غیاب این و آن

فصـل رو در روی ِ اقرار است ، نوروز آمده

دیدن ِ اقوام اگر ممکن نشد ، در طول سال

ذوق کن ، هنگام دیدار است ، نوروز آمده

کم اگر خوبی نمودی ، یـا بـدی کردی زیاد

اعتراف از جنس ِ انکار است ، نوروز آمده

پـول ِ مردم را کـه از آنهـا گـرفتـی پس بـده

هی نگو از من طلبکار است ، نوروز آمده

نیست تـاثیـری بـرای طنـز ِ ما در گوش ها

گوش وقتی عین ِ دیوار است ، نوروز آمده

عیدی از من خواسته همسایه با توپ و تشر

ظـاهـرا" از مـن طلبکـار است ، نوروز آمده

گول شیطان را نباید خورد این خوش خطّ وخال

در میـان ِ آستین ، مـار است ، نوروز آمده

محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:04

سلام به همه ی دوستان بزرگوار ،
امید وارم سرمای زمستان هر چه ساده تر و آرامتر سپری شود و بهار دلگشا و دوست داشتنی فرا رسد.

(( آقا برفه ))

چلّه ی زمستون اومد ، درو وا کرد آقا برفه

ننه سر ما رو تـو خونـه هـا رهـا کرد آقا برفه

مخمل ِسفید کشید ، سراسری رو سر دنیا

همـه رو بـه سوز و سرما مبتـلا کرد آقا برفه

وقتی فهمید گاز ِ یارانه ای مون خیلی گرونه

رفت و هرچه بچه بوچّه داش صدا کرد آقا برفه

پاشُدم بـا اخم و تخم ، پـارو کنم فسقلیا رو

دسته ی پـارو مـو از وسط جدا کرد آقا برفه

گُف رجزخونی نکن ، این روزا مهمو ن شمائیم

منـو بــا لُپّ ِ حقیقت ، آشنـا کرد آقا برفه

گفتم اینجا جا نـداریم ، بـروید بـه خونه هاتون

اوٌلش بـا قـلـدری ، بـه مـن نگـا کرد آقا برفه

بعد ازون بـا بچه ها رف ، که آدم برفی بسازه

ذره ذره خـودشو تـو خونـه جـا کـرد آقا برفه

رفته بـود یه راس بشینه زیر کرسی ِ ننه جون

از ریش ِ سفید ِ بـابـا جـون حیا کرد آقا برفه

نه زغال داشتیم نه نف ،نه گاز ِ ارزون نه بخاری

نمی دونی این زمستون ، چه به ما کرد آقا برفه

تحفه ای نـا مهربونـه ، با همه سفید مفیدیش

دستی دستی روزگـارا رو سیــا کرد آقا برفه

ننه جون صاف صاف را می رف اوّلا که برف نداشتیم

پشت ِ ایـن بیچـاره رو غلفتی تـا کرد آقا برفه

زد زمین بـابـا بـزرگـو ، مثّ تـوپ تـوی خیـابـون

ایـن بـابـا رو صـاحب ِ چن تـا عصـا کرد آقا برفه

خیلیا رو زد زمین ، تـو کـوچـه بـا سُرسُره بـازی

بـــازار ِ شکـستـه بـنـدا رو ، روا کـرد آقا برفه

زد بـه هم مـا شینا مو نـو گُر ّ و گُر توی خیابون

مـردمـو در گـیـر ِ ایـن ، تـصـادفـا کرد آقا برفه

منصفانه نیس همش بدی بگیم یه خوبی ام داش

پسـرا رو آ شنـا ، بــا دخـتـرا کـرد آقا برفه

وقتی دیـد مـردم حریصن، تـو ذخیـره ی انـرژی

بـه مـحـاسبـات ِ مـردم ، اعتنـا کرد آقا برفه !

فقیر و غنی نـداره ، پـا تـو هـر خونـه می ذاره

چلّـه ی زمستون اومـد ، درو وا کرد آقا برفه

محمد روحانی (نجوا کاشانی)

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 4:04

زایمان

دید مردی خانمی را پا به ماه

کو به حال زا نشسته توی راه

جیغ می زد ،جیغ درد زایمان

حرف می زد با خدای آسمان :

"ای خدای متّعال و بی کلک

پس کجایی تا کنی من را کمک ؟

خوش به حالت که نزایی ای خدا

دیدن من کی می آیی ای خدا

بی کس و بی خانه و آواره ام

از همه دنیا بریده چاره ام

این چه مردی بود کردی شوهرم ؟

فکر می کردی خداجان من خرم ؟

می رود با چشمکی از حال او

می دود دنبال سوژه ،کو به کو

توی چت یا فیس بوک ضاله خو

می کند هر اُسگلی را جست و جو

جای این که خرجی من را دهد

می دهد بر آن زنی که پا دهد

قبض ها را من خودم پرداختم

لیک این روباه را نشناختم

این همه خوش هیکل و اهل دلم

یک نظر حتا نگوید خوشگلم

حال که در رنجم و آبستنم

رفت دنیا را بگردد با صنم

درد دارم آن چنان کز وای من

هی بلرزد روح زن بابای من ! "

مرد وقتی که شنید این حرف ها

مکث کرد و شد همان جا پا به پا

هیچ کس آن دور و بر پیدا نبود

جز دو تا گربه کسی آن جا نبود

رفت مرد نامبرده از عقب

تا نبیند از جلو او را به شب

گفت : "خانم ! زشت باشد که صدات

می رود بالاتر از روح بابات

اولن شب موقع خوابیدن است

نی که وقت زایش و زاییدن است

آن خدایی که از او داری گله

هیچ بانویی نکرده حامله !

دومن این مانتوی خیلی گشاد

که در آن هم می وزد انواع باد

هست چیز نازکی روی شکم

می شود پیدا از آن توی شکم

سومن هیزی که بوده شوهرت

چادری باید بیندازت سرت

تا زنش وقت سحر با جیغ و داد

توی آشغال های این کوچه نزاد "

تاشنید آن زن صدا و هوی مرد

دست بالا برد فورن سوی مرد

گفت : " آقا نزد این جانب بمان

نرخ چادر هست بالا مثل نان

من اگر پول خریدن داشتم

سر گرسنه بر زمین بگذاشتم ؟

هست وضع من از این اخطار رد

مرده شور شوهر من را بَرَد

هستم از جور زمانه سیر سیر

دست این درمانده را امشب بگیر "

گفت : "نی نی ! من به تو نامحرمم

کور خواندی ای حوا ،من آدمم !

من فراری هستم از مکر زنان

مثل یوسف می گریزم آن چنان ! "

اسم یوسف تا زبان آورد ،مَرد

چشم های زن به او برخورد کرد

دید مردی سرخ و پهن و گوشت لب

چاق و پر ،هم از جلو ،هم از عقب !

حضرت یوسف کجا و آن کجا

آب دریاها کجا ... لیوان کجا ؟!

گفت زن : " یوسف که یک پیغمبر است

عرض من با تو کلامی دیگر است

مرد ،من را دختر خود فرض کن

از خدای خود محبت قرض کن "

گفت : "هرگز ! دختر من – نازنین –

مثل تو این جا بزاید بر زمین ؟

پس غلط کرده ست آن بی چشم و رو

نام خود را دختر حاجی نگو "

هرچه زن با ناله خواهش می نمود

توی گوش مرد اصلن جا نبود

هرچه زن می کرد او را التماس

مرد اُف می گفت از لمس و تماس

عاقبت هم شد از آن جا ناپدید

رفت تا که توی یک مسجد رسید

وحی آمد سوی مرد ماجرا :

" بنده ی ما را چرا کردی رها ؟!

تو برای چی به مسجد آمدی ؟

تازه تکبیر اذان را هم زدی ! "

گفت : "یا رب ! آمدم بهر کمک

درد من باشد به مردم مشترک

نیست اعمالم خدایا اشتباه

بسته ها را توی دستم کن نگاه

این یکی یک بسته ی خوشحالی است

صبح پس فردا توی سومالی است

این یکی سمت فلسطین می رود

وان یکی در غزّه مصرف می شود "

وحی آمد : " ول کن این رنگ و ریا

لحظه ای از موضعت پایین بیا

مثل تو گر یک نفر عشقم خَرَد

آبروی هرچه مومن را برَد

تو برای شاد کردن آمدی

نی که بر ارشاد کردن آمدی !

بنده ی ما توی راه افتاده است

تا اذان گویی طرف جان داده است

محرم و نامحرمی حالا نگو

حرف های کشکی و بی جا نگو

گر که می فهمی تو درد او لذا

پس برو جای همان خانم بزا !

یا برو کاری بکن از عشق ما

یا که دیگر توی این مسجد نیا "

تا که از خالق تحکم را شنید

روح مرد انگار از تن پر کشید

از تحکم خارها گل می شود

موضع هر آدمی شل می شود

از تحکم مرد آدم می شود

روبه روی خالقش خم می شود

این چنین شد که اذان را ول نمود

گوش بر حرف خدای دل نمود

پاپتی در پرشیاش استارت زد

در نگهبانی جنّت کارت زد

وانمود از هر طرف آغوش را

زد بغل آن خانم بیهوش را

پرشیا شد بهتر از یک آمبولانس

تازه سبقت هم گرفت از ده آژانس

زیر لب نام خدا را باز خواند

تا به زایشگاه خانم را رساند

زن به روی تخت خود زایید سخت

مرد پشت پنجره چایید سخت !

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 3:57

پنیری !

"در بهار زندگی احساس پیری می کنم " (1)

با تمام بی سوادی ، سردبیری می کنم

"خنده" را در "کوچه "های عشق برپا می کنم

"احترامی " را گرفتار "مشیری " می کنم

بس که خندیدم به مردان همیشه زن شهید

می روم با یک نفرشان جفت گیری می کنم !

من کلاغی کوچکم بر شاخسار زندگی

روبهی آید دهانش را پنیری می کنم !

قیمت نان را که بینم با تمام گشنگی

خودبه خود مثل همه احساس سیری می کنم

خر به این خواننده های بی ادب دارد شرف

گوش خود را بعد از این صوت الحمیری می کنم

گرچه پول و طنز یک جا نیست با هم ، لیک من

اقتدا بر سبک مهران مدیری می کنم !

۱)حمیرا

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 3:57

من اگر گاو نباشم ...

من که آن شاعر پر حادثه و کلّه خرم

پس چرا درک ندارم بشرم یا بقرم ؟!

من اگر گاو نباشم ، بشرم پس ،اما

این همه یونجه چرا آمده مدِّ نظرم ؟!

گاو هستم که بشر گاو مرا می بیند

بروم مزرعه اصلن بچرم یا نچرم ؟

تو اگر " ما " بکنی پیش همه گاوتری !

من اگر "ما " بکنم ، خویشتنم ، گاوترم !

گاو اما ز چه رو طنز قوی می گوید ؟!

من که بی شاخم و دم ، مثل لبو بی خطرم

بشرم من که بخندم الکی از سرِ درد ؟

پدرم رفت ولی باز درآمد پدرم

(حرف "دَر " شد ، به دَر از مصرع بالا... اما

درعوض قافیه شد جور ، اگر در به درم ! )

آن کس است اهل فشارت که فشارت داند

پشت در بودم و فهمید که من یک نفرم !

زنده ام خاک به سر ،خاک به سر در گورم

خاک بر سر که نشسته ست چه خاکی به سرم !

زندگی چیزعجیبی ست که بی چیزش نیست

منم آن گاو که در عین خریّت ،بشرم !

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 3:57

روز زن را به درِ کوزه گذارید !

"روزها فکر من این است و همه شب سخنم " (1)

كه خداوند جهان از چه سبب ساخت زنم ؟!

تا که شوهر بشود جور برایم ، یک عمر

چه دعاهای عجیبی که نکرده ست ننم !

دردهای شکم و پریود و دوران بلوغ

تا زناشویی و تشویش ... به طرز خفنم !

تابجنبم شکمم خانه ی کودک گردد

از دو ایکس لارج فزون تر بشود پیرهنم !

درد زاییدن و شیون زدن از غایت شوق !

که ز هر سمت درآید عضلات بدنم !

زن که مامان بشود توی بهشت است ، ولی

فِتَد از ریخت یهو کُلِّ دیسیپلین تنم !

بچه را شیر دهم ،کهنه بشویم با عشق

مدرکم را بگذارم به کنار کفنم !

تا بزرگش بکنم نام پدر می پرسند

اصلن انگار نه انگار که مامانش (!) منم !

این چه حرفی ست که گفتند ؟! مگر من کشکم ؟!

شده سرویس برایش همه جای دهنم !

چه کسی خواسته زن این همه پایین باشد ؟

تا به این بادبزن توی دهانش بزنم ؟!

روز زن را به درِ کوزه گذارید...همین !

ندهد رنگ حنای الکی تان اَصَنم !

1.مولوی

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 3:57

هدایت

عده ای در زندگی حس رضایت می کنند

زین سبب هم دیگران را هی (!) هدایت می کنند

گر"هدایت" زنده گردد ،گم شود بین هدات !

از هدایت ، هادیان حتمن شکایت می کنند

انتقادی گر به طنز و شوخ طبعی بشنوند

درسرای مورد ساری (1) سرایت می کنند

هی هدایت می نمایند و اگر سودی نداشت

در عمل یک هو دهانش را عنایت می کنند

ما چه غم داریم با این عده های مختلف ؟

از زبان فارسی کلن حمایت می کنند

1.سراینده !

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 3:57

تنهایی ...

تنهایی من شوخ ترین لذت دنیاست

این شوخ ترین لذت بی منت دنیاست

هربار دمر مانده و بالشت ندارم

انگار زمین نرم ترین خلوت دنیاست

موسیقی وتنهایی و اندیشه ی ممتد

دیوانگی ام پنجره ی مثبت دنیاست

لبخند ژوکوندی نرسد پای لب من

این قهقهه ام ناب ترین برکت دنیاست

جنگ است در انگشت من و گودی نافم

این قسمت من طنزترین قسمت دنیاست

چون زیر لاحافم به خودم سخت نگیرم

هرشب تشکم شادترین وسعت دنیاست

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 3:57

" زن در ادبیات فارسی " مجموعه طنزی ست که به کاوشی اساسی در ادبیات کهن و ناکهن ایران با سوژه کلیدی "زن " می پردازد. این طرح و سوژه قبل ازچاپ درقالب کتاب در وبلاگ خودم منتشر می شود.

قسمت دوم

زن در شعر سعدی

صد رحمت برحافظ که اگر نام 180 زن در دیوانش موجود بود،حضرت سعدی دوبرابر و نصفی بشتر از حافظ به زنان ارادت داشته که من رویم نمی شود اسامی را بنویسم!

گلی

اولین بار که سعدی در گلزار نشسته بوده و از او درباره زن و عشق می پرسند که :"بنده خدا تا کی می خوای مجرد باشی؟ کیو می خوای ؟ خونه شون کجاست؟ " می فرماید:

من گلی را دوست می دارم که در گلزار نیست!

می گویند: "خب این که راهش از تو دوره دوره،دل تو مگه سنگ صبوره؟ برو سراغ یکی دیگه"

می فرماید:

هرکو به همه عمرش ،سودای گلی بوده ست

شما چه کار دارید به کار دل من؟ این همه مشکل هست،بروید آن ها را حل کنید.لااله الاالله!

اتفاقن گلی همان لحظه می آید توی گلزار و کنار سعدی روی چمن می ایستد.

می فرماید:

چون تو گلی کس ندید در چمن روزگار

یا

که گلی همچو رخ تو به همه بستان نیست

یا

کدام باغ چو رخسار تو گلی دارد؟

گلی لبخند می زند، اما با زیرکی هیچ جوابی نمی دهد.

سعدی دوباره می فرماید:

وقت خوش دید و بخندید و گلی رعنا شد

گلی تا می فهمد طرف توی پارک و با یک نگاه عاشق شده و دارد برایش شعر می بافد ، اخم می

کند.سعدی نگران می شود:

هم گلی دیدست سعدی تا چو بلبل می خروشد

اما گلی با بی رحمی ،جلوی چشم سعدی با یک نفر دیگر می رود و سعدی می فهمد که :

هر گلی بلبلی غزل خوان داشت

و با اشک رو به گلی و یارجدیدش داد می زند:

تو عشق گلی داری؟! من عشق گل اندامی

و توی دلش می گوید:

گلی به دست من آید چو روی تو هیهات

بعدن که دوباره سراغ گلی را از سعدی می گیرند ،می فرماید:

گلی تمام نچیدم ،هزار خار بخوردم

و این اولین تجربه تلخ عشقی در زندگی سعدی بود.

حوری

سعدی حوری را که می بیند،دل از کف می دهد:

فرشته نباشد بدین نیکویی!

یا

که در بهشت نباشد به لطف او حوری

یک بار از حوری قرار ملاقات می خواهد و حوری می پذیرد که با هم یک نوشیدنی بخورند.سعدی از

کلاس و فرهنگ حوری حظ می کند و می فرماید:

به به ! چه بزرگوار حوری ست

اما معلوم نیست چرا حوری یک هو تغییر عقیده می دهد و قرار را به هم می زند.سعدی می گوید:"فکر

کردی من خیلی مشتاقم؟! زن برای من مثل ریگ بیابان ریخته! من هم میلی به دیدارت ندارم."

که میل امروز با حوری ندارد

اصلن برای من دمادم از بهشت حوری می فرستند،تو را جو یهو بر داشته است،چی فکر کردی؟!:

دمادم حوریان از خلد رضوان می فرستند

و رنجیده خاطر راه می افتد طرف خانه .

پری

توی راه پری خانم را می بیند.سعدی با خودش می گوید :"نکند مُرده ام که پشت سرهم حور و پری می

بینم؟" و چون می دانسته "رسم بود کز آدمی دیده نهان کند پری" می رود با پری فیس توفیس می شود

تا ببیند آیا پری غیب می شود و رویش را می پوشاند یا نه ؟ اما پری خانم تکان نمی خورد.

سعدی به خودش می گوید: "اینه ! ... اولین برخوردم خوب بود."

این چنین رخ با پری باید نمود!

و باب صحبت را با پری می گشاید:

تو پری زاده ندانم ز کجا می آیی؟!

پری با لبخند می گوید: "من پری واقعی ام ...از هرجا که پری واقعی میاد،میام"

سعدی پوزخندی می زند که منو سرکار نذار پری جان! اگر واقعی بودی که غیب می شدی.چرا نشدی؟

پری را خاصیت آن است کز مردم نهان باشد

پری می گوید :" باور کن من پری واقعی ام.با آدمیزاده نمی آمیزم. "

اینجا سعدی از بس عشق وصال با پری را داشته ، می گوید: "خودم این را می دانم، فکر کردی من

آدمم؟!

پری را با بنی آدم نباشد

پری که می بیند شاعر عاشق و دلپذیر دست بردار نیست ، قد چشم برهم زدنی می پرد و غیب می

شود.

زهره

زهره که پیاز پوست کنده بوده و چشم هایی غرق اشک داشته و زیر لب شعر حفظ می کرده ،با دیدن

استاد در کوچه شاد می شود و می گوید:"سلام استاد...این طرفا،دور و بر خونه ی ما؟!"

سعدی می فرماید:

که بر موافقتم زهره نوحه گر می گشت!

زهره می گوید:"خوبید استاد؟ الان من از پشت دیوار شنیدم که داشتید با پری حرف می زدید.نامزدتون

بودند؟ زن گرفتید؟ پس شمام از دست رفتید؟!"

سعدی را می گویید...! درجواب زهره می فرماید:

ممکن نبود،پری ندیدم!

و بعد برای رد گم کردن ،می گوید:" پری کی هست حالا؟ اصلن پریم کجا بود؟ تو بهتری :

از گل و ماه و پری در نزد من زیباتری!

خب درستو چه کار کردی زهره جان؟!

زهره بی تفاوت به سوال سعدی می گوید:"استاد حالا شما معیارتونو بگید، مادربزرگم تو این

کاراس.براتون کیس مناسبو پیدا می کنه ."

سعدی زیرلب می فرماید:

چراغی که بیوه زنی برفروخت /بسی دیده باشی که شهری بسوخت

و ساکت از آن کوچه می رود.

نگار

یک روز که سعدی مشغول تدریس بوده ،نگار دیر می رسد :

دیر آمدی ای نگار سرمست

و بدون کمترین توجه به اعتراض دیگر دانشجویان، درس را دوباره برای نگار توضیح می دهد:

هرباب ازین کتاب نگارین که بر کنی

آخر وقت که نگار تحقیق اش را پیش استاد می گذارد، می شنود:

دل می برد این خط نگارین!

نگار می خواهد توضیح صفحات تحقیقش را بدهد که نوک اتودش می خورد به دماغ استاد و زخمی اش

می کند:

نه من از دست نگارین تو مجروحم و بس!

نگار معذرت می خواهد و دستش را توی جیب مانتوی اسپرتش پنهان می کند :

مرا خود می کشد دست نگارین

نگار ازخجالت و شرم عرق می کند و دستش روی ورقش می لرزد:

عرقت بر ورق روی نگارین به چه ماند؟!

و می گوید : "خجالت نکش نگارجان."

وسهون دستش به دست نگار می خورد. که نگار با همان جزوه اش محکم می زند روی دست استاد و

می شنود:

و گر به دست نگارین دوست کشته شویم!

یا

حسن دلاویز پنجه ای ست نگارین !

یا

داروی مشتاق چیست؟ زهر ز دست نگار!

نگار می گوید :"استاد تو خجالت نمی کشی دست منو می گیری؟! من جای دخترتم".

سعدی می فرماید:

نگارینا به هر تندی که می خواهی جوابم ده

ولی من که از قصد نکردم.

وبرای این که کم نیاورد می گوید:

"من زن دارم دخترجان!"

یک هو چندتا از نیروهای مخفی وارد کلاس می شوند و نگار سریع دست می برد که موهایش را بکند تو :

حیف است چنین روی نگارین که بپوشی !

نگار آرام می گوید :"خب استاد حراست گیر می ده ،کمیته انضباطی می شم" و با ابرو اشاره می

کند.سعدی با دیدن ریش جوانان مزبور، به اخم و تشر به نگار می گوید:

بپوش روی نگارین و موی مشکین را

و جواب سلام آن ها را می دهد.نگار هم به سرعت از کلاس جیم می شود و دیگر هیچ درسی را با

سعدی نمی گیرد.سعدی می نویسد:

شکست عهد مودت نگار دلبندم

و از قرار معلوم نگار یا ترک تحصیل می کند یا کمیته انضباطی شده و درنهایت از دانشگاه اخراج می

شود که سعدی در فراقش می نویسد:

و افغان من از غم نگار است

یا

منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت...

گیتی

سعدی چیزهایی در وصف گیتی خانم شنیده و از طرفی چون از کیس های قبلی هم خیری ندیده

است، از مادرش می خواهد که دیدار او و گیتی را جور کند،باشد که گیتی از مورد قبلی بهتر باشد:

سزد که مادر،گیتی به روی او نازد (به روی مورد قبلی!)

وقتی دیدار میسر می شود،سعدی به گیتی خانم به تفاهم می رسد و می گوید:

مرا و عشق تو گیتی ،به یک شکم زاده ست!

بعد با توسل بر "یه نظر حلاله " سرتا پای گیتی را می بیند، ولی نمی پسندد :

در همه گیتی نگاه کردم و باز آمدم !

ودر جواب مادرش که می پرسد : "آخه چرا؟ جواب خونواده دختره را چی بدم ؟ بگم دماغش بزرگ بود؟!

می فرماید:

باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش

یا

به گیتی در ندارم هیچ مرهم

درحالی که گیتی هم همچین از خواستگارش خوشش نیامده، ولی چون شاعر نبوده، احساساتش هم

بیان نشده است.

زلیخاصبا

ظلمی را که سعدی در حق گیتی می کند ،فورن توسط زلیخا صبا –تنها زنی که نام خانوادگی اش

موجود است- جبران می شود.آن قدر که در خطاب به پدر زلیخا می گوید:

روا بود که ملامت کنی زلیخا را

و در یادداشت هایش زلیخا را قصاب قلب خود می خواند:

پاره گرداند زلیخای صبا !

خورشید

واین خبررسانی و مچ گیری از زلیخا را خورشید برای سعدی گفته و رو کرده است.آن جا که در جواب

سوال زلیخا که ازسعدی پرسیده بوده : " مدرکت چیه که می گی من مورد دارم؟" می فرماید: آمارتو

دارم ! همه جا دیدنت ،یکی توخیابون ،یکی رو پشت بوم :

تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت!

خورشید خیلی خبره بوده ،آن قدر که هیچ زنی جرات نداشته پیش خورشید بیشتر از چند ثانیه بماند:

پیش خورشید محال است که پیدا آیند!

یعنی خورشید گیر می داده و با طرف دست به یقه می شده است:

سر بر نکند خورشید ، الا ز گریبانت!

یا

خورشید برآید از گریبان!

سعدی خورشید خانم را به خاطر همین جربزه و جذبه ای که داشته ،بسیار دوست داشته است:

مه چنین خوب نباشد،تو مگر خورشیدی؟

یا

چرخ مه و خورشیدی،ماهی و گلستانی

یک بار سعدی داشته در وصف یک مورد دیگر شعر می گفته که:"ببین عزیزم، این خورشید که من این قدر

ازش تعریف می کنم پیش تو هیچ است:

خورشید با رویی چنان ،مویی ندارد عنبری

(که به ریزش موهای خورشید پس از زایمانش اشاره می کند)

خورشید هم که در افسردگی پس از زایمان به سر می برده با شنیدن این مصرع ،به سعدی می گوید :

"تو چرا حرف دلتو جای این که به خودم بزنی ، به اون می گی؟! من مادر بچه تم نه اون زنیکه ...اسمش

چی بود؟!"

سعدی می فرماید:

سخنی که با تو دارم ،به نسیم ،صبح گفتم!

خورشید قهر می کند و بچه بغل،می رود خانه پدرش.و سعدی این عشقش را هم فراموش می کند:

که دگر نه عشق خورشید و نه مهر و ماه دارم!

و می رود سراغ نسیم!

نسیم

نسیم که با دلبری های بی جا ،شوهر خورشید را قاپ زده بوده ،خیلی اهل تفریح و گشت وگذار بوده و

باسعدی در خیابان فردوس زندگی می کرده است.یک روز سعدی ازانجمن به خانه می آید و می بیند

نسیم نیست :

یارب از فردوس کی رفت این نسیم؟!

نسیم خبر می دهد که با دوستانم رفتم سفر.الانم دارم برات خرید می کنم.سوغاتی چی می خوای؟

سعدی می فرماید:

جان فشانیم به سوغات نسیم تو نه سیم!

نسیم از سفر می آید و می شنود:

مرحبا ای نسیم عنبر بوی

نسیم می پرسد: "آخی عزیزم، دلت تنگ شده بود برام؟"

و می شنود:

سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم!

معلوم نیست که نسیم با سعدی مدت المعلوم زندگی کرده یا عمر مختوم؟

صنوبر /مهتاب /پروانه / شهره

صنوبر بانویی قد بلند بوده که سعدی از ایشان بنا به دلائلی خیلی خجالت می کشیده است:

شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم!

یا

سرو رفتاری، صنوبر قامتی

این صنوبر خانم در امور سیاسی دخالت داشته است.یک بار که ستاد زده بوده ،یا آرام نشسته بوده و

هیچ تبلیغی نمی کرده یا احتمالن هوا تاریک شده بوده و ستاد صنوبر خاموش بوده است:

در چمن سرو ستاد است و صنوبر خاموش

صنوبر می رود شمع روشن کند،که ناگهان مهتاب خانم که ازدوستان قدیم صنوبر بوده، وارد

می شود.سعدی می فرماید:

حاجت به شمع نیست ،که مهتاب خوشترست!

مهتاب خانم می گوید: "اختیار دارید سعدی جان! من کجا ،شمع کجا؟!"

که می شنود:

بیابان است و تاریکی ،بیا ای شمع مهتابم!

صنوبر هیچ نمی گوید و شمع را روشن می کند.مهتاب هم یک شاخه گل لاله کنار شمع می

گذارد.سعدی می گوید:

ز رنگ لاله مرا روی دلبر آید یاد

صنوبرخانم می گوید:"مرد حسابی ،من که همین جا پیشتم،منظورت یادکردن از روی کدام دلبراست؟!"

مهتاب ازاین گفت وگو پقی می زند زیر خنده و همان وقت پروانه خانم وارد می شود.

سعدی جواب صنوبر به پروانه اشاره می کند و می گوید:

مگر کسی که چو پروانه سازد و سوزد!

صنوبر می گوید:"خیلی واقعنی! واقعن که ...دیگه صبرم تمومه"

که می شنود:

صبر چون پروانه باید کردنت بر داغ عشق !

صنوبر خط خطی می شود و رو به پروانه داد می زند: "اصلن کی این ایکبیریو تو ستاد من راه داده؟!"

می شنود:

پروانه را چه حاجت پروانه ی دخول؟!

مهتاب چیزی در گوش صنوبر می گوید.سعدی خطر را حس می کند و دردلش می گوید:

"دو همجنس دیرینه را همقلم /نباید فرستاد یک جا به هم "

تا می آید که سعدی بفهمد چی به چی است ،گرد و خاک راه می افتد ودعوا و بزن بزن می شود.پروانه

زیر دست و پای طرفداران موجود در صحن علنی ستاد صنوبر،به ویژه زیر لگدهای شهره - که آمده بوده

بگوید الاغی که دم در پارک کرده مال کیه؟ - له می شود.

سعدی خطاب به شهره داد می زند:

ای شهره ی شهر و فتنه ی خیل!

اما در آن هیاهو هیچ کس صدای سعدی را نمی شنود.پایه های داربست موجود بر اثر ولوله می افتد و

ستاد خراب می شود.سعدی از زیر چادر افتاده ستاد می فرماید:

پروانه ز عشق بر خطر بود

یا

پروانه بکشت خویشتن را !

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 3:57

خانه دوست

اگرچه خانه ی نقلی دوست بس شیک است

ولی به میز توالت هزار ماتیک است

کنار آینه گر چشم را بگردانید

جدال بی بی گشنیز و خشت و اسپیک است

و عکس های پونز خورده ی تن دیوار

نشان دهنده ی ذهنی فجیع و لائیک است

عجب صدای ظریفی ز کفش می آید

گمان کنم که صدای کف سرامیک است

چرا نگفته به من ؟ - من که فکر می کردم –

که زیر فرش کجش آجر و موزاییک است

حضور خلوت فیس است و دوستان جمعند

و این نشست به یک کنفرانس نزدیک است

بلوز آتنه از سروناز بهتر نیست

تمام دوخت لباس منیره زاک زیک است

نگاه تند بهاره ملیحه را سوزاند

چرا که صوت مبایل ملیحه جیک جیک است

و بک گراند مبایل غزاله با مزه ست

شروع مخ زدن یک دجاجه با دیک است

شعور ذهن ستاره به آن ور آب است

گمانم آن طرف آب های بالتیک است

دوباره مبحث یوگا و فال و چاکراها

که از نگاه همه بحث روز و آنتیک است

دوباره از شکم و پوست و گیس ، نازیلا

بداده داد سخن ، چون به فکر بوتیک است

و فال های فریده تفاله ی چایی ست

همان که مثل دکل ،قد بلند و باریک است

چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری

شبیه من دل شان جالب و رمانتیک است

منی که بین همه شادمان ترین فردم

ولی ته دل من از غمی ترافیک است

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 3:57

در ارزش سکوت

الطاف لبت قدم قدم می چسبد

کمتر گله کن ،سکوت ، کم می چسبد

یک بوسه به یک سکوت ایجاد شود

بی حرف ببین دو لب به هم می چسبد !

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 3:57

به خودم می خندم

با همین چانه ی بی چال خودم می خندم
مثل هرسال به اقبال خودم می خندم

مدتی هست که در جا زده ام بدجوری
من بی کار به اعمال خودم می خندم

نه به آن ها که به مداحی خود می خندند
که به این خنده ی با حال خودم می خندم

بس که یخچال ز بی چارگی ام باز نشد
پس دهن بسته به یخچال خودم می خندم

هرچه آشغال در این خاک اگر جا دارد
من به این کیسه ی آشغال خودم می خندم

قبض همراه مرا قطعی قطعی دادند
به "پیامک نشد ارسال " خودم می خندم

فکر پرواز مرا ضد هوایی زده اند
من به طیاره ی بی بال خودم می خندم

در نبرد من و تقدیر ، شدم هیچ به شصت
دیگر این بار به فوتبال خودم می خندم

"کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش "
من به هرحال به این فال خودم می خندم


برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 13 / 4 / 1391 ساعت: 3:57

صفحه بندی